سيد محمد باقر برقعى
64
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
چو غنچه پردهء دل را به خون كشى تا چند * تبسّمى بنما همزبان گلها باش چو ذرّه محو تماشاى آفتابى چند * تو خود به جلوه درآ مهر عالمآرا باش به چاه يوسف و بيژن فتادهاند وليك * ببين كه فرق كجا تا كجاست بينا باش ز تيرهبختى ما وسمهاى بر ابرو زن * به ياد عاشق دلخسته باش و رسوا باش بنوش بادهء بىغش چو « آذر » از سر صدق * مريد حلقهء ميخانهء تولّا باش سراپردهء خيال چيست انجام دل كباب شدن * اندكاندك در آتش آب شدن وقف گلبانگ عاشقانهء ماست * گل به جوش آمدن گلاب شدن كاش ناز تو ياد ما مىداد * مژه برهم زدن به خواب شدن گفت پير مغان به مغبچهاى * رنجها مىبرد شراب شدن چشم مست و خراب مىداند * گم شدن در تو و خراب شدن غير از اين نيست بحر معنى را * كه گهى موج و گه حباب شدن توسن عشق را به سر راندن * با غبار تو همركاب شدن گاه چون غنچه خون دل خوردن * گاه در پردهء حجاب شدن پرسوجويى ز عمر خود كردن * غرق در ماتم شباب شدن در سراپردهء خيال نگر * « آذر » آوارهء سراب شدن در رثاى اميرى فيروزكوهى سلطاننشين سايهء ايوانى اى امير ! * مسند گزين شمع شبستانى اى امير در كار عقل سلسله از پا گسستهاى * در كار عشق سلسلهجنبانى اى امير آشفتهحال كدامين كرشمهاى * كاينسان به روزگار پريشانى اى امير محو كهاى ؟ كه در پس زانوى خويشتن * سر بر نهاده ، سربهگريبانى اى امير مفتون نقش خويشى و حيران روزگار * آيينهاى و آينهگردانى اى امير با كاروان عشق به هرجا سفر كنى * شبگرد ، چون چراغ بيابانى اى امير جز نغمهاى كه پردهء دل را به خون كشد * هرگز نشد كه ساز بگردانى اى امير چون خوانمت به باغ كه تازهتر از گلى * چون گويمت كه لاله و ريحانى اى امير